سرشار از زندگی

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

 از آتش عشق هر که افروخته نیست 

 با او سر سوزنی دلم دوخته نیست 

 گر سوخته دل نه ای زما دور

 که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۰۶
mjrh

چشم که باز می کنی


آمار ستاره ها


بالا می رود


شب های کویر 


از پلک زدنت آغاز می شود


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۸
mjrh

وقتی تو نیستی

نه هست های ما 

چونانکه بایدند 

نه باید ها ...

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را

با بغض می خورم 

عمری است 

لبخندهای لاغر خود را 

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما 

در صفحه های تقویم 

روزی به نام روز مبادا نیست 

آن روز هر چه باشد 

روزی شبیه دیروز 

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست 

اما کسی چه می داند؟

شاید 

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما 

چونانکه بایدند

نه باید ها ...

هر روز بی تو ...

روز مباداست!



قیصر امین پور

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۷
mjrh


 تو را به خاطر عطر نان گرم 


برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۹
mjrh

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت       تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد     در گردن او بماند و بر ما بگذشت 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۶:۱۹
mjrh

ایستاده با غرور، دربرابر طوفان تقدیر

از آغاز تا اینک  همچون میخک

نگاه می کند خیره در چشمان روزگار

جوانه می زند، سبز، در برهوت عطش

قد می کشد بی محابا در برابر امواج

و قدم برمی دارد با انگیزه و امید

بی هراس از لحظه های سیاه و سپید

در هیاهوی کوچه ای که نامش زندگی ست.




دریافت

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۸
mjrh

من در پناه شب

به پنجره بی تصويری مي انديشم

پنجره ای كه پر از خواهش باران شده است

آه باران

می تواند نوازشگر شيشه تنهايی ام باشد

به آسمان خيره می شوم

نقاب ابر بر چهره دارد

اما

نگاه پنجره هنوز تنهاست...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۱۴
mjrh

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز                      دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد                             هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد                   که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز 


فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی             بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر                           به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی                    که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت                       که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست               تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۷:۱۵
mjrh

از شعله های آه ، مرا خانه روشن است                          روشن مکن چراغ که کاشانه روشن است

نازم به فیض باده که شبهای تیره دل                                دلها ز عکس ساغر و پیمانه روشن است

خواهی چراغ باشد و خواهی نه، در چمن                         گلها ز عکس نرگس مستانه روشن است

افشای راز من مکن ای اشک! زینهار                                دردم به پیش محرم و بیگانه روشن است
 
تا آفتاب حسن به عالم طلوع کرد                                      مخفی چراغ عاقل و دیوانه روشن است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۷
mjrh

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۱۹
mjrh